5 ماهگی علی
مامانی تازگیا خیلی دوست دری لباتو اینجوری مثل گل کنی وقتی هم میخوام بهت قطره بدم لباتو اینجوری میفشاری رو هم تا نتونم بهت بدم خیلی بلا شدی ها ...
نویسنده :
مامان منصوره
9:42
یک روزگی علی در بیمارستان
علی و عروسکها
مامان بابا
سلام عسلک مامان، پسرم خیلی وقته میخوام عکسای جدیدت رو تو وبلاگ بگذارم ولی موفق نمیشم قول میدم فردا حتماً این کارو بکنم، الان یهویی دلم واست تنگ شد گفتم بیام وبلاگت پسرم الان حسابی بزرگ شدی و هر چی بزرگتر میشی شیرینتر میشی و دوست داشتنی تر کلی من و بابایی حال میکنیم وقتی بلند بلند میخندی و هی راههای ابتکاری برای خندوندنت کشف میکنیم دیروز تو که داشتی با خودت بازی میکردی یهو شروع کردی به گفتن مامان بابا یکبار میگفتی مامان مامان بعد میگفتی بابا بعد میگفتی باما خلاصه برا اینکه دلمون رو نشکنی یکبار مامان میگفتی یکبار بابا خیلی تو دل برو شدی عزیزکم بووووس ...
نویسنده :
مامان منصوره
11:04
اولین قهقهه تو
گلکم شنبه 91/7/15 که من تو رو گذاشته بودم خونه مامان بزرگی و رفته بودم دانشگاه ، با خاله محدثه کلی بلند بلند خندیدی و بهت خوش گذشته و اولین قهقهه تو زندگیته چون تا حالا فقط لبخند میزدی، عسلکم ایشالا تو زندگیت همیشه بخندی همیشه خوشحال باشی و هیچوقت غم تو دل کوچیکت نباشه
نویسنده :
مامان منصوره
10:29
3ماهگی
پنجشنبه 91/6/23 تو سه ماهه شدی ، تولد سه ماهگیت مبارک عزیز دلم الان 5/5کیلو شدی و لباسای نوزادیت کوچیک شدن خیلی خوشحالم که تو روز به روز داری بزرگ میشی و من حس میکنم بزرگ شدنت رو هفته پیش من مجبور شدم بصورت نیمه وقت برم سرکار یعنی از 8تا 12 برات یه پرستار گرفتم که تو خونه مامان بابا ازت مواظبت میکنه ، کلی دلم برات تنگ میشه وقتی ساعت 12 میشه نمیدونی با چه دلهره و هراسی خودمو به خونه میرسونم، نمیدونی که چقد دوست دارم خیلی.....
نویسنده :
مامان منصوره
12:38






